تبلیغات
عاشقانه عارفانه درددل - داستانك
عاشقانه عارفانه درددل

داستانك

پنجشنبه 4 خرداد 1391

مردوزن جوانی  سوار بر موتور در دل شب در عمق جاده می راندند. آنها عاشقانه همدیگررا دوست داشتند ومی پرستیدند

  زن جوان: یواش تر می ترسم!

   مرد جوان: اینطوری بهتره.

  زن جوان :خواهش میكنم من خیلی میترسم

  مرد جوان : خوب اول بگو دوستت دارم

  زن جوان : دوستت دارم حالا میشه كمی یواش تر برونی

  مرد جوان : محكم بغلم كن

  زن جوان :  اینطورخـــوبــــه، حالا میشه یواشش كنی

  مرد جوان : باشه پس كلاه كاسكت ام رو بر دار وروی سرت بذار آخه اذیتم میكنه

 ......

  روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد موتورسیكلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه كه به دلیل بریدن ترمز موتوردر سرازیری رخ         داده یكی از دو سرنشین زنده مانده ودیگری در گذشت.

  مرد جوان كه از خرابی موتور آگاهی یافته بود بدون آنكه زن را مطلع سازد با ترفندی از روی عشق  كلاه را بر سر او نهاد  وخواست برای      آخرین بار دوستت دارم را اززبان او بشنودخودش رفت تا او بماند.

در عشق واقعی شما خیر وصلاح دیگران را میخواهید در عشق احساسی  ، شما دیگران را می خواهید مارگارت اندرسون


ساجده
شنبه 1 مهر 1391 06:57 ب.ظ
سلام واقعا زیبا بود و زیبا
پاسخ محمد(حجت) علیزاده : ممنون
shiva
یکشنبه 7 خرداد 1391 05:38 ب.ظ
hiiiii.kodom estelah????
پاسخ محمد(حجت) علیزاده : سلام
جانم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها